راهیان ولایت

تا خو ن در رگ ماست ...........

شعر جنگ (ماه فروردین)

سفره عقد

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای

رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان

آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله

مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

شاعر پروانه نجاتی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 فروردین 1388 توسط رهروان ولایت | نظرات ()
پيوندهاي روزانه
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
آمار سايت

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic